خدایا همه ی جوان ها را هدایت کن و گناهانمان را ببخش

خدایا من اهداف بزرگی دارم

یا غیاث المستغیثین

ای خدای من دلم میخواد به تمام اهدافم برسم.دلم میخواهد روزی به انقدر پول و نفوذ برسم که بتوانم دست دردمندی را بگیرم.خدایا تو خودت میدانی من اهل شعار نیستم.عقده ای هم نیستم که دلم بخواهد پولدار پولدار باشم و سفر خارج برم و یا فلان خونه و ماشین رو داشته باشم.من بچه ی فقر رو به متوسط هستم.هم خوشی دیدم هم بدی.شاید اگه پدرم یه کم به فکر مال جمع کردن نبود و به اوضاع خونه و زندگیش میرسید ما اینقد سختی نکشیده بودیم.همیشه یادمه به خاطر تعمیر کردن خونه مون با بابام بحث داشتیم.بابام دوست داشت زمین بخره.و اونقدر ها به فکر ما نبود.ما با حقارت بزرگ شدیم.شاید به خاطر اینه که اینقد جلوی بابایی ضعف اعصاب دارم و زود جوش میارم.شاید واسه اینه که مامانم هم الان عصبیه.چقدر مامانی قالی بافت اما بابایی به فکر درست کردن خونه نبود.هرچی بود مردم عقل شون تو چشمشونه.بابایی که تمیز نبود همیشه لباساشو چرک میکرد.و چرک میگشت.یادمه یه دوستام میگفت اگه مرد چرک بگرده تقصیر زنشه که بهش نمیرسه.اما اینطور نبود اگه ما به بابام گیر میدادیم سرمون داد میزد و اعصاب خوردی.از طرفی هم که شغلش جالب نبود.از طرفی هم که حاظر نبود خونه مون رو تعمیر کنه.چقد با داد و قال،دستی به سر روی خونه کشیدیم.و اکثر پولاشم مامام میداد.الان هم تو جهیزیه خریدن بابام 5 میلیون بهم کمک کرد.باقیش هم خودم میخوام پول بزارم و جهیزیه ام رو کامل کنم.خدایا کاش بعضی از این پدر و مادر ها اینقد بچه هاشون رو خورد نمیکردن.خدایا کمکم کن

تازگی ها خیلی نسبت به خودم ناامیدم

تازگی ها زیاد خودمو نفرین کردم.اکثر وقتا بدنم درد میکنه.کمرم درد میکنه و بی حالم.کاش مال نفرینام نباشه.کاش مریضی نباشه.همه اش میگفتم کاش من بمیرم و راحت بشم.ولی چه کنم با این کارنامه اعمالم دلم قرص نیس که وقتی بمیرم شما توی کدام منزل ازم پذیرایی میکنی؟بهشت یا جهنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1391ساعت 11:15  توسط دلی پر درد  | 

سلام خدایا خجالت می کشم ازت، دیشب شب احیا بود هر سه تا شب احیاء رو رفتم اما ترس دارم که حاجت هایم را ندیده باشی.خدای مهربانم دیشب اشک ریختم به خاطر مردم....به خاطر این وضعیت اسفناک.جوان هایمان معتاد و روانی و بی کار هستند.مثلا برادر من با اینکه درس خواننده بیکار است.قصد داریم او را به خارج بفرستیم.این کشور لیاقت ندارد نیروهایش را نگه دارد.من هم اگر روزی شرایط باشد از این کشور می روم.مجلسی های ما هم همه یکسری ادم گشنه هستند.فقط به فکر پر کردن جیب مبارکشان هستند و بس.مشکل در این مملکت زیاد است. باورتان می شود ما در مدارسمان هم معلمایمان تخصص هایشان به جا نیست.و جا به جا هستند.من متاسفم که بگویم یک لیسانس فیزیک ابتدایی درس می دهد.من متاسفم بگویم که یکی از فامیل های ما بهداشت مدارس خوانده و چندین بار قول استخدام به او را داده اند اما الان قرار است مازادهای معلم های رشته های ادبیات و تربیت بدنی و الهیات را به جای انها اموزش بدهند و به جای مربی بهداشت استخدام کنن.حال که اموزش و پرورش این کشور اینقد به هم ریخته و داغون می باشد چه انتظاری از سایر ارگان های کشور می توانیم داشته باشیم.من نمیگویم شاه خوب تحفه ای بود و خوب زهرماری بود اما این حکومت اسلامی هم مطابق با انتظار مردم رفتار نکرد و فقط قول داد.و چه جوان های نازنینی حرام شدن.من چه بگویم که دلم پر است.کاش اندکی به فکر مردم بودیم.امسال انقدر وضعیت اقتصادی بد است که بانک ملی هم حتی به کارمندانش اقطاری نداد.درصورتی که سالهای قبل میداد.و چطور اینان نمیفهمن این مردم دارن له می شوند.ولله من نگران خودم نیستم.نگران این مردم هستم.نگران هزارتای دیگر...ولی امان از بی جنبه بودن بعضی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1391ساعت 11:13  توسط دلی پر درد  | 

می ترسم.از این مردم می ترسم.چرا که با توقعاتشان و قضاوت هایشان خیلی ها را بدبخت می کنند.خیلی از زندگی هایی که پاشیده حاصل قضاوت های مردم می باشد.

می ترسم از این اوضاع اقتصادی می ترسم.از این قیمت نان و شیر و ماست و مرغ و هزارتا کالای دیگه می ترسم.

می ترسم از این کرایه های خانه می ترسم

می ترسم از این امار های خودکشی در شهرمان می ترسم. میترسم این امار به خاطر فقر و ناداری باشد و هست

می ترسم از این انرژی هسته ای می ترسم

می ترسم از این تحولات اقتصادی می ترسم

می ترسم از این وعده وعیده می ترسم

می ترسم از این جمعیت ایران می ترسم که با اینکه کم است هنوز نتوانسته ایم انرا مدیریت کنیم

می ترسم از اینکه حقوق مردم ایران را با کشورهای خارجی مقایسه نمی کنیم ولی قیمت بنزین و نفت را با آن کشورها مقایسه می کنیم

می ترسم از اینکه نان کشور ما سبوس دار نیس ولی قیمت ان را با دیگر کشورها مقایسه می کنیم

می ترسم از اینکه چند روز پیش شنیدم زنی را درحالی که مقداری نان سنگگ از نانوایی دزدیده بود گرفتند می ترسم

می ترسم از اینکه انتقاد پذیر نیستیم و فکر میکنیم معصومیم و به حرف دیگران گوش نمیدهیم

می ترسم از آینده می ترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1391ساعت 12:1  توسط دلی پر درد  | 

سلام خدا خوبی؟از دست بنده هات ناراحتی؟به خاطر غر زدن هاشون به ماه رمضان؟به خاطر گناه کردنشون؟بخاطر قضاوت کردنشون؟به خاطر ناشکری هاشون؟به خاطر دروغاشون؟

خدایا ما همه بنده ایم!ما رو به حال خودمون واگذار نکن.اگه کمکمون باشی شاید ما هم کمتر گناه کنیم

دوستت دارم خدا.کمکم کن.تازگی ها تمام بدنم درد میکنه.حس هیچ کاری رو ندارم.نمیدونم چم شده/شاید هم نفرین هام گرفته و دارم می میرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1391ساعت 8:54  توسط دلی پر درد  | 

وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی خواهی کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1391ساعت 8:57  توسط دلی پر درد  | 

خدایا منو از شوهرم مادرم و پدرم و خواهر و برادرانم بگیر -خیلی بد است که ادم از دست خودش خسته باشد-هیچ چیز به این اندازه بد نیست که تو از خودت بدت بیاید-وقتی از دیگران متنفر باشی بیشتر قابل تحمل است.اما وقتی از خودت متنفری باید بروی بمیری
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 12:9  توسط دلی پر درد  | 

سلام خدا خوبی؟من خوب نیستم چند روزه یه سوتی بزرگ سرکارم دادم که ممکن است شغلم رو از دست بدم-خدایا کی میخوای منو عاقل کنی؟کم کم داره سی سالم میشه-اما هنوز احمقم و کاری رو که نباید انجام بدم انجام میدم-خدایا اعصابم خورده-دیگه خودمو دوست ندارم-حتی وجود همسرم هم باعث نمیشه خودمو و زندگی رو دوست داشته بودم-خدایا خودت هم میدونی همیشه ازت خواستم که حرفی نزنم که بعدا پشیمون بشم اما انگار احمق بودن جزء جدایی ناپذیر از شخصیت منه که حتی تو هم نمیتونی بهم کمک کنی و تا اخر عمر باید احمق بمونم.دلم میخواد هرچی فحش در مورد احمق بودن و کودن بودن هست به هر زبانی به خودم بزنم-من از خودم بدم میاد-از این شخصیت چرت و احمقم-از شخصیتی که باعث شد سال ۸۸ رو به تباهی بکشونم-از شخصیتی که باعث شده تا حالا تو زندگیم عقب بیفتم-از روزی میترسم که این شخصیت باعث بشه حتی  شوهرم رو از دست بدم-من از خودم متنفرم-و الان دلم میخواد های های گریه کنم اما حیف که نمیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:52  توسط دلی پر درد  | 

مردها

مردها موجودات خارق العاده ای هستند که هنوز بشر نتوانسته است آنها را بشناسد.مشکل مردها تنوع طلبی انهاست-البته نباید قضاوت کرد شاید هم کمبود عاطفه دارند شاید هم مشکل از همسر آنهاست.من نمیگویم تمامی زنها خوب هستند اما با این حال باید بگویم اگر ۲۰ درصد زن نساز و بد داشته باشیم ۸۵ درصد مرد نساز و تنوع و طلب و ایراد گیر داریم-شاید شوهر من جزء مردهای خوب باشه-بهش میاد که اینطور باشه-ولی آدمها عوض میشن-امیدوارم شوهر من عوض نشه

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 11:8  توسط دلی پر درد  | 

سلام خدای خوبم-نمی خوای عید رو بهم تبریک بگی؟البته تبریگ گفتن نداره-هر سال که عید میاد همین حس رو دارم -یعنی تقریبا ده ساله چنین حسی دارم-تبریک عید زیاد معنی نداره-آخه فکرکنید هرسال که عید میاد یه سال پیرتر میشی-اونروزها که بچه بودیم عید خوب بود-اما بعد از ۲۰ سالگی عید تبریک نداره-چون تو یه سال پیر شدی؟این حس رو نسبت به جشن تولد هم دارم-واسه اینکه هروقت تولدت میشه یه سال پیرتر میشی-این حس وقتی وحشناک تر میشه که شما توی اون سال هیچ کار فایده دار و مفیدی انجام نداده باشی-همیشه دلم میخواست یه آدم مفید باشم که بعد از مرگم تا چندین قرن از من یاد کنن-تلاش میکنم برا این هدفم ولی می ترسم بهش نرسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 8:39  توسط دلی پر درد  |